تبليغاتX
احساسات ساعتی

...
تاريخ: ساعت :

دیشب یه خواب خیلی بدی دیدم، خدا کنه فقط یه کابوس باشه... همه چی هم باعث می شه که دلهرم بیشتر بشه. چه حس بدی دارم. 
هیچ وقت اینقدر مضطرب نبودم.
هیچی آرومم نمی کنه حتی چت کردن که وقتی باهاش خودمو سرگرم می کردم همه چی یادم می رفت.
. انگار باز حس ششمم داره یه چیزایی حدس می زنه که می خواد اتفاق بیفته...
نتونستم احساسمو به کسی توضیح بدم، آخه کسی می فهمه که چی داره توی دل من می گذره؟ هر کسی به فکر خودشه. اگه...

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: ساعت :
 
نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: ساعت :
الان دقیق نمی دونم دارم کجا می رم!
فقط می خوام وقتمو بگذرونم و فکر کنم.
وقتی که راه می رم بیشتر تو فکرم می یاد
نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
مرده و زنده
تاريخ: ساعت :
ـ: میون این همه مرده... اینایی که همشون دارن ما را می بینن، تو در موردشون چی فکر می کنی؟
+:خب ما هم اینا را می بینیم!
ـ: ما که فقط سنگ قبرشون را می بینیم، پس خودشون چی؟
+: من می تونم ببینمشون! و من اگه زودتر از تو مردم، که ان شاء الله هم همینطوره، خودمو به تو نشون می دم که دلت برام تنگ نشه!
: کی گفته دل من برای تو تنگ می شه؟ من هیچ وقت در نبود تو احساس دل تنگی نمی کنم! (کاشکی  می شد همیشه در زندگی شما، شما را ملاقات می کردم، مرده اتان پیشکش!)
نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
از چشمانت می ترسم
تاريخ: ساعت :

چشمایت را ببند…

اگر نمی بندی به من نگاه نکن

 

لااقل بگذار من چشمانم را ببندم تا چشمانت را نبینم...

میخواهم بسوزانمشان

 

میخواهم کمی خاکسترش کنم…

 

میخواهم اتش بزنم انها را!

 

اری میترسم/

 

میترسم از چشمانت

 

اگر روشنتر از این شوند بی هیچ شک و تردیدی ذوب میشوم اینبار

 

و من میترسم از بودن و ذره ذره نابود شدن

 

درست مثل ان یخ …

 

که در اوج تنهایی  کنار خیابان ،زیر دستان مرد یخ فروش

 

به عشق اسمان ابی ذوب شد و شد و شد و شد…

 

میترسم که  مثل ان تکه یخ، بی خبر /

 

 ذوب شوم .../

 

غرق شوم....../

 

نیست شوم ..../

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
خسته؟!
تاريخ: ساعت :
می خوام یه چیزو صادقانه بهش بگم
از دست دروغاش خسته شدم.
{ش!} الان می شنوه!

امروز هوس کردم بیام و پست های گذشته را دلیت کنم!
امروز بیشتر پستام دلیت شد، (برای چندمین بار است که این اتفاق می افتد)
این قالب هم شاید ششمین قالب این وبلاگ باشد!

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
مردن؟
تاريخ: ساعت :

بهش گفتم اگه واقعا درست باشه من  دعا می کنم که بمیرم، پیش خدا التماس می کنم که منو راحت کنه.
اون گفت: عزیز من تو با کدام رو می خوای بری اون دنیا؟ می خوای جواب سوال جوابهای خدا را چی بدی؟
دیدم راست می گه آخه خدا چی می گه؟

+پی نوشت: دلم می خواد جایی باشه که آنقدر گریه کنم که همه چی یادم بره، آن قدر گریه کنم که از حال برم.

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
تو
تاريخ: ساعت :
هی تو، آره با توام با من بیا، تو بیا تا من به او فکر نکنم، فکر کردن به او دردناک هست.
تو بیا تا لحظه ای فراموشش کنم، اگر چه لحظه هایم مملو از او است.
تو، تو با من باش تا خودم را غرق زندگی کنم اگر چه زندگی بدون فکر او عذاب آور است.
تو، تو نمی توانی جای او را بگیری ولی با من باش.

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
جبران
تاريخ: ساعت :

جبران می کنم، قول می دم اصلا به جون خودت راست می گم که جبران می کنم، حالا از دست من دیگه ناراحت نباش. خیلی سخته که از دست من ناراحت باشی.

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
يه بار ديگه
تاريخ: ساعت :
یه بار دیگه! می خوام یه بار دیگه منو بغل كنه، تو بغلش به هيچ چي فكر نكنم؛
و به خاطر اينكه فقط چيزي گفته باشه، ـ به دروغ ـ بهم بگه "دوستت دارم"!

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري