تبليغاتX
احساسات ساعتی

ارزش انسانیت؟
تاريخ: ساعت :
 سرمای هوا با لباس کم و پیاده رفتن تو شب با این حس اضطراب و ترس شدید، احساس حقارت، احساس درماندگی و بی پناهی
سرمای هوا را کم و بیش میشه تحمل کرد اما اینکه چه برخوردی باهات شد و اینکه الان نمی دونی میخوای چه کار کنی و  احساس بی پناهی می کنه را نمی شه تحمل کرد

+: اتفاقی افتاده دختر خانوم؟ داری گریه می کنی؟
ـ: نه من گریه نمی کنم تو سرما اینجوری شدم
+: اما من صدای هق هقتو شنیدم دختر
ـ: (چه قدر جالب، شما اولین کسی هستید که هق هق های منو دیدید. اما اونا ندیده گرفتن...)

کمی اون طرف تر یه گربه داره یه کیسه زباله را پاره می کنه و به شدت چیزی را جستجو می کنه...اوضاع و احوال من به همین گربه شبیهه...

پس ارزش انسانیت من این وسط چی شد؟

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
but i'm not your enemy...
تاريخ: ساعت :

You don't believe me, that i'm your close friend then you believe some one's else lies? Ok. I'ts up to you  every thing you think which is correct but remember I'm not your enemy

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
.....
تاريخ: ساعت :

                     به جهنم ، هر جوری که می خوای فکر کن هر چیزی که می خوای بگو من باید .....

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: ساعت :
IT's my own emotions not everyone else!

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت
تاريخ: ساعت :
 ....I promise you

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
...
تاريخ: ساعت :

دیشب یه خواب خیلی بدی دیدم، خدا کنه فقط یه کابوس باشه... همه چی هم باعث می شه که دلهرم بیشتر بشه. چه حس بدی دارم. 
هیچ وقت اینقدر مضطرب نبودم.
هیچی آرومم نمی کنه حتی چت کردن که وقتی باهاش خودمو سرگرم می کردم همه چی یادم می رفت.
. انگار باز حس ششمم داره یه چیزایی حدس می زنه که می خواد اتفاق بیفته...
نتونستم احساسمو به کسی توضیح بدم، آخه کسی می فهمه که چی داره توی دل من می گذره؟ هر کسی به فکر خودشه. اگه...

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: ساعت :
الان دقیق نمی دونم دارم کجا می رم!
فقط می خوام وقتمو بگذرونم و فکر کنم.
وقتی که راه می رم بیشتر تو فکرم می یاد
نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
از چشمانت می ترسم
تاريخ: ساعت :

چشمایت را ببند…

اگر نمی بندی به من نگاه نکن

 

لااقل بگذار من چشمانم را ببندم تا چشمانت را نبینم...

میخواهم بسوزانمشان

 

میخواهم کمی خاکسترش کنم…

 

میخواهم اتش بزنم انها را!

 

اری میترسم/

 

میترسم از چشمانت

 

اگر روشنتر از این شوند بی هیچ شک و تردیدی ذوب میشوم اینبار

 

و من میترسم از بودن و ذره ذره نابود شدن

 

درست مثل ان یخ …

 

که در اوج تنهایی  کنار خیابان ،زیر دستان مرد یخ فروش

 

به عشق اسمان ابی ذوب شد و شد و شد و شد…

 

میترسم که  مثل ان تکه یخ، بی خبر /

 

 ذوب شوم .../

 

غرق شوم....../

 

نیست شوم ..../

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
مرگ؟
تاريخ: ساعت :

یعنی مرگ هم داره ناز میکنه؟!

نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
يه بار ديگه
تاريخ: ساعت :
یه بار دیگه! می خوام یه بار دیگه منو بغل كنه، تو بغلش به هيچ چي فكر نكنم.
نوشته شده توسط نادیا | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري